غروب ستاره
آری تا شقايق هست زندگی بايد كرد
ليك، در غياب شقايق چه بايد كرد؟
در حضور بی حضور سرخی عشق
زمانه مرا اسير زردی حادثه كرد
خدا گماشت عشق را در سرشت من
وگرنه اين دلم هوس بی بهانه كرد
بگيرعشق من اين تك ستاره را كه زود
خدا غروب فروغش به نامه كرد...
كوير-۴/۹/۸۸
...
دوباره حس تلخ مالیخولیایی مثل یه بختک افتاده به جونم و نگرانم و میترسم از...میترسم خدایا...میترسم...کاش چشمامو میبستم و وقتی باز میکردم که همه چیز از یادم رفته بود...الان درست مثل یه تک درخت خشک میون یه کویر برهوتم که به ثانیه شماری روزهای پایانی عمرش روزگار میگذرونه...می ترسم!!!

ممنوع الورودیهای من
آخیییششش!بالاخره شنبه صبح زود، با اولين پرواز كوالالامپور-تهران دوباره برگشتم به وطنم كه هيچ جا لنگه ي آدما و مهربونياشو نداره.تو فرودگاه كه رسيدم انگار تازه معناي اكسيژن رو فهميده باشي و انگار فقط اينجاس كه ميشد تنفس كرد يه دل سير نفس كشيدم و لذت بردم.
واقعا هيچ جا سرزمين هم وطن هاي آدم نميشه و ...شهرم.دوباره اهواز و دوباره ممنوع الوروديهاي من تو اين شهر.

هنوزم نميشه بيشتر از ميدون دانشگاه برم.هنوزم نميشه برم به پاتوقم و نادري و طالقاني و كيانپارس و ...بعد از يكماه نبودن تو اين شهر و فرار از خاطر ات، اينا هنوز ممنوع الوروديهاي من تو اين شهره!انگار هنوزم هيچي واسم تغيير نكرده. اما با تموم بديهاش،هرچي كه هست و هر چي كه داره رو به هيچ جاي ديگه نميدم.درسته كه سفر واقعا خوبي بود و خيلي خوش گذشت، اما غربت و غريبي واقعا سخته...
به بهانه
مردی آنست که آزاد باشی از این جهان
و خود را غریب دانی
و در هر رنگی که بنگری و هر مزه ای که بچشی
دانی که بران نمانی و جای دیگری روی
پس هیچ دلتنگ نباشی

پ.ن: روزهای غربت به پایان رسیده اند و بازگشت نزدیکست.
فقط واسه امام خودم، امام رضا

دلم بدجور هواي امام رضا رو كرده.آخه نميگه بي معرفت!تو كه نمك پرورده ي خودموني ديگه چرا نمياي سر بزني؟والا حق داره!كي باشه فرصتي دست بده و برم زيارتش و دل سيرم باهاش حرف بزنم...من کجا و امام رضا کجا!!!!
بارون بوكيت ناناس
و باز بارونه و من زير اون خيس خيسم.باز بارونه و من ياد خاطرات زير باروني آبان چند سال پيش.تولدش بود و كادوش رو زير بارون بهش دادم و بغلش كردم و بوسيدمش.يه ساعت كفشدوزكي گردن آويز نقره اي بود كادوش...يادش بخير.

اون موقع هنوز هيچ اتفاقي نيفتاده بود...هنوز خودم بودم و يه دنيا تنهايي خودم...بارون اون سالا كجا بودم و امسال كجا!!بارون امسال خيلي بوي غربت ميده.حداقل وقتي اون موقع بارون ميومد،ميدونستي قطره هاي ريزش از پيش كسي ديگه اومده پيشت و بوي آشنايي رو ميده.اما الان،تو اين شهر و كشور غريب،هيچ آشنا و عزيزي وجود نداره،كه قطره هاي باروني اون تو رو خيس كنه...كاش هيچوقت بارون نياد خدايا...هيچوقت.من از بارون بدم مياد...خيلي...
عميق ترين درد در زندگي مردن نيست
شب بیاد ماندنی من
ديشب منزل يكي از اساتيد فرهيخته ي فيزيك دانشگاه چمران دعوت بوديم كه براي كاري به اينجا اومده بودن.و من كه عاشق مصاحبت و همنشيني با بزرگان و انديشمندان هستم دعوتشون رو پذيرفتم و رفتيم.
اصلا باورم نميشد دكتر... معروف، چنين ساده زيست باشن و با چنين سادگي و گرمي ما رو پذيرا باشن.انگار سالها بود كه ميشناختم ايشون رو و بسيار لذت بردم از هم صحبتي باهاشون.دكتري كه هر چه با نجوم بيشتر مانوس ميشد،بيشتر به عظمت خدا و عشق به اون ميرسيد.
دوست داشتم ساعتها مينشستم و از صحبتهاي با نفوذ و سرشار از علمش لذت ميبردم.اما افسوس كه شب زود تموم شد.و در آخر سر،يك جلد قرآن نفيسي رو به من هديه داد،كه بهترين يادگاري از ايشون و اين شب عزيز تا ابد در نهانم باقي خواهد ماند...
سکوت شب

اگر ماه نگاهش را از من خاموش نسازد،
اگر چلچله ترانه اش را از من پنهان نسازد،
و اگر عشق گرمايش را از من دريغ نسازد،
من، به اوج عرش خدا خواهم رسيد...
۸۸/۸/۸-محله ي چيني ها

راست راست می نویسم و کج کج راه می روم در کوچه پس کوچه های دیار غربت و باز زیر بارانم! و دلم هنوز می تپد در سکوت مه گرفته ی شب و چه غریب است دلم با هوای بیگانه ی اینجا...
دخترک چشم بادامی اینجاست...کنار من و او هم در تمناست!در تمنای کسی که شاید یک رینگیتی به او کمک کند تا شاید یک امشب را با شکم سیر بخوابد!!
لوکس استار هیل یا عمارت کلاه فرنگی...!!
ساعت 10،زير بارون،فرودگاه، تاكسي و هتل گرند سيزن و اما يه حس غريب كه خوابي يا بيدار و اينجا كجاست و تو اينجا چكار ميكني و چي تو رو مجبور به اومدن به اینجا کرد؟
بين غربت روزگار خارجي هاي مقيم و ايراني هاي ترك وطن كرده يه تفاوت هست و اون يه دله نابه كه فقط تو سينه ي ايراني جماعته و پر از عشقه و اميد...دلي كه نميذاره تو غربت اونجا و ميون بینتانگ و پتالینگ و سانوی لاگون و میدولی و كلي سرگرمي هاي رنگا و رنگ و جذابش،دچار نسيان و فراموشي بشي...

مهرتون پايدار


