فقط واسه امام خودم، امام رضا

دلم بدجور هواي امام رضا رو كرده.آخه نميگه بي معرفت!تو كه نمك پرورده ي خودموني ديگه چرا نمياي سر بزني؟والا حق داره!كي باشه فرصتي دست بده و برم زيارتش و دل سيرم باهاش حرف بزنم...من کجا و امام رضا کجا!!!!
بارون بوكيت ناناس
و باز بارونه و من زير اون خيس خيسم.باز بارونه و من ياد خاطرات زير باروني آبان چند سال پيش.تولدش بود و كادوش رو زير بارون بهش دادم و بغلش كردم و بوسيدمش.يه ساعت كفشدوزكي گردن آويز نقره اي بود كادوش...يادش بخير.

اون موقع هنوز هيچ اتفاقي نيفتاده بود...هنوز خودم بودم و يه دنيا تنهايي خودم...بارون اون سالا كجا بودم و امسال كجا!!بارون امسال خيلي بوي غربت ميده.حداقل وقتي اون موقع بارون ميومد،ميدونستي قطره هاي ريزش از پيش كسي ديگه اومده پيشت و بوي آشنايي رو ميده.اما الان،تو اين شهر و كشور غريب،هيچ آشنا و عزيزي وجود نداره،كه قطره هاي باروني اون تو رو خيس كنه...كاش هيچوقت بارون نياد خدايا...هيچوقت.من از بارون بدم مياد...خيلي...
عميق ترين درد در زندگي مردن نيست
شب بیاد ماندنی من
ديشب منزل يكي از اساتيد فرهيخته ي فيزيك دانشگاه چمران دعوت بوديم كه براي كاري به اينجا اومده بودن.و من كه عاشق مصاحبت و همنشيني با بزرگان و انديشمندان هستم دعوتشون رو پذيرفتم و رفتيم.
اصلا باورم نميشد دكتر... معروف، چنين ساده زيست باشن و با چنين سادگي و گرمي ما رو پذيرا باشن.انگار سالها بود كه ميشناختم ايشون رو و بسيار لذت بردم از هم صحبتي باهاشون.دكتري كه هر چه با نجوم بيشتر مانوس ميشد،بيشتر به عظمت خدا و عشق به اون ميرسيد.
دوست داشتم ساعتها مينشستم و از صحبتهاي با نفوذ و سرشار از علمش لذت ميبردم.اما افسوس كه شب زود تموم شد.و در آخر سر،يك جلد قرآن نفيسي رو به من هديه داد،كه بهترين يادگاري از ايشون و اين شب عزيز تا ابد در نهانم باقي خواهد ماند...
سکوت شب

اگر ماه نگاهش را از من خاموش نسازد،
اگر چلچله ترانه اش را از من پنهان نسازد،
و اگر عشق گرمايش را از من دريغ نسازد،
من، به اوج عرش خدا خواهم رسيد...
۸۸/۸/۸-محله ي چيني ها

راست راست می نویسم و کج کج راه می روم در کوچه پس کوچه های دیار غربت و باز زیر بارانم! و دلم هنوز می تپد در سکوت مه گرفته ی شب و چه غریب است دلم با هوای بیگانه ی اینجا...
دخترک چشم بادامی اینجاست...کنار من و او هم در تمناست!در تمنای کسی که شاید یک رینگیتی به او کمک کند تا شاید یک امشب را با شکم سیر بخوابد!!
لوکس استار هیل یا عمارت کلاه فرنگی...!!
ساعت 10،زير بارون،فرودگاه، تاكسي و هتل گرند سيزن و اما يه حس غريب كه خوابي يا بيدار و اينجا كجاست و تو اينجا چكار ميكني و چي تو رو مجبور به اومدن به اینجا کرد؟
بين غربت روزگار خارجي هاي مقيم و ايراني هاي ترك وطن كرده يه تفاوت هست و اون يه دله نابه كه فقط تو سينه ي ايراني جماعته و پر از عشقه و اميد...دلي كه نميذاره تو غربت اونجا و ميون بینتانگ و پتالینگ و سانوی لاگون و میدولی و كلي سرگرمي هاي رنگا و رنگ و جذابش،دچار نسيان و فراموشي بشي...

مهرتون پايدار
ایران یا...؟
خداحافظ ایران و سلام...

و چه شادمان اين ديار لعنتي را بهمراه خاطراتش ترك ميكنم
لیماک
وقتي كه بغض حلقه ميزنه دور گلوت و حس خفگي بهت دست ميده، وقتي كه تو اون حالت احتقان خاطراتت مثل يه فيلم از جلو چشات رد ميشن، وقتي كه ميبيني هنوز نتونستي آدم بشي و گذر زمان و روزگارش فقط مثل يه پتك ميمونن كه شكنجه تو بيشتر ميكنن و نه هيچ چيز ديگه رو ديگه نميتوني از ياد ببري ترانه ي ليماك رو كه هر روز تو ذهنت مرورش ميكني...و هنوز هيس!! كه صداي...
و امشب بدجور مستم!!
عنوان ندارد!!
هنگامي كوير به عظمت نگاه خورشيد پي برد، كه ابرهاي سياه ،خورشيد كوير را در پس خود پنهان ساخته بودند و باران، نهايت سخاوتش شده بود سيلي كه وجود كوير را بي معنا ساخته بود.

عظمت نگاه خورشيد بر همه پوشيده ماند جز آنان كه دل سوخته ي آفتابش گشته بودند و آماس هاي چركين زخم هاي تنشان،جز در حضور او مرهم نميافت...
پاییز
باز اول مهر و هنوز حس ناب بوي پاييز و كتاب هاي نو درونم موج ميزنه و تازگيش رو حفظ كرده.هنوز هم با اومدن اول مهر، اظطراب عجيب و آشنايي درونم حس ميكنم كه حتي با گذشت دوران دانشجويي هم هنوز هست و خواهد ماند.

سلام اول مهر،سلام خانوم معلم،سلام درس و كتابها...يادش بخير



